آنقَدَر بر تل هیزمم آواز خواندم و مست گشتم و بال بر هم زدم تا آتش گرفت. منتظر بودم از خاکسترم خودی دیگر متولد شود. نمیدانستم تو از من متولد میشوی ... تو که ققنوس نبودی. تو که افسانه نبودی. ولی من ققنوسم را آتش زدهبودم! شونه هام زیر بار عشقت خم شد. میرم رو ترازو تا سنگینی عشق تو رو اندازه بگیرم. ولی یادم نمیاد قبلش چند کیلو بودم! ... خواستم ازت مشتق بگیرم، هیچچی ازت مشتق نشد. انقد که به همه چیزت چسبیدی! دویدمو دویدم. سرکوهی رسیدم! یکیش ازم کار خواست بقیهشون خیلی بیکارتر از این بودن که چیزی بخوان. کلا اونجا بودن که خوش باشن. (حتی یکیشون که کلهاش هم گنده بود و آدم خوبی بود گفت که ماها که داریم میدوییم، یه بازیچهایم دست سرکوهیا!) ولی هیچکدوم نه نون داد نه خرما! وما برای به دست آوردن نان و خرما راهی کوه مجاور شدیم. ــ سرکوه، دانشگاه بنده بود ــــــــــــــــــــــــــــ ناتانائیل! شده تا حالا عاشق بشی یا کسی رو دوست داشته باشی؟ میگن دوست واقعی کسیه که تو رو به خاطر خودت بخواد نه به خاطر خودش. یا برعکس وقتی میتونی ادعا کنی دوست واقعی برا کسی هستی که به خاطر نفع شخصی خودت دوستش نشده باشی... من هیچوقت در تمام زندگیم معنی این حرفو نفهمیدم. من هیچوقت کسی رو اینجوری دوست نداشتم که ازش چیزی نخوام. دوستامو به این خاطر دوست داشتم که بهم یه چیز بزرگی میدادن. حس آرامش! وقتی با کسی دوست میشم که میبینم در کنارش آروم میگیرم. یعنی من باهاش دوست نشدم به خاطر خودش. دوست شدم به خاطر خودم. ولی دوستش میمونم به خاطر خودش. و خودم. ناتانائیل هر وقت دیدی یک رابطه یک طرفه رو با تمام سختی هاش دوست داری و نمیخوای که از دستش بدی، بدون که عاشق شدی! با انگشت روی بخارِ شیشه آدمکی کشید. آدمک میخندید! بعد با دستش همه بخار رو پاک کرد. آدمک باز میخندید، ولی دیده نمیشد. آدمک رو با پاک کردن بخار کشیده بود پس هنوز اونجا بود؛ چون هنوز بخاری روش ننشسته بود! چقدر قیافه آدمک برام آشنا بود. خدایا اگه یه بکاسپیس برامون نذاشتی، حداقل یه تب میذاشتی. بعضی وقتا واقعا لازمم میشه. میگه توبه یه جورایی کار بکاسپیس رو انجام میده. میگم من پای همه کارایی که کردم مثل یه زن واستادم؛ کلید اسپیسم گیر کرده! وقتی مسئلهای با روشهای تحلیلی و دقیق قابل حل نیست، گیر نده. خیلی راحت میتونی با روشهای عددی تقریبش بزنی. دقیقا مثل شبیهسازی اندرکنش نور با بافت البته تو تمام مسائل زندگی مصداق داره. میخوام دلمو هدفمندسازی کنم؛ سهم همه رو میدم دست خودش. اینجوری کار منم سبک تر میشه. فکر نمیکنم چیزی برا خودم باقی بمونه! همه اونایی که دلی بردن یا نبردن یا قراره ببرن میتونن حساب باز کنن سوم شخص مفرد بودن حس خیلی بدیه! شاید "نبودن" بهتر از سوم شخص مفرد بودنه. بعضی وقتا کشف علت مشکل باعث حل خودبخود مشکل میشه. یعنی تا وقتی علتشو نمیدونی یه غولی ازش میسازی که ممکنه بخورَدِت، ولی وقتی فهمیدی برا چی و از کجا اومده می بینی که کاملا عادی بوده و باید وجود می داشته. عرض کردم بعضی وقتا نه همیشه، خصوصا در مورد مسایل روانی (فور ایگزمپل بحران سی سالگی!) از کسی که ساعت سه و نیم نصف شب نشسته پشت کامپیوتر و انقد فور و ایف تو هم نوشته که معلوم نیست چندتا اِند لازمه تهشو ببنده کشفی غیر ازاین هم انتظار نمیره! میگه: "وقتی به محبت نیاز داری و همسرت از نیازت غافل است اگر حس تنوع طلبیات هم به جوش بیاید و ضعف اعتقادات و اخلاقیات نیز چاشنی اش شود آن وقت چیزی که نباید بشود اتفاق می افتد: خیانت." میگم: "زخمی که حتی دوثانیه طول نکشیده بشینه رو تنت شاید هفته ها طول بکشه خوب شه. تازه شانس بیاری اگه جاش نَمونه. مثل همین انگشت رنده شده من که سه سر شده!" چته ناتانائیل جدیدا خیلی هاج و واجی! آدم ندیدی؟ خستهام ناتانائیل! خیلی خسته! میخوام خودمو طلاق بدم. بعد تو میتونی با "خود" من ازدواج کنی! بعدا یافته: کشف کردم دچار "بحران سی سالگی" شدم. فقط یه دو سه سال زودتر! بعدا میگم چیه این بحران. ناتانائیل! این یک سال که پشت سر گذاشتم واقعا پر بود از اتفاقات عجیب. اتفاقاتی که تو سالهای دیگه عمرم شاید هرچندسال یک بار شبیه هرکدوم اتفاق نیفته. ناتانائیل! تو این مدت خیلی چیزا فهمیدم، از خودم از دیگران از آدما. چیزایی از خودم فهمیدم که شاید دوست نداشته باشم اعتراف کنم. ولی ناتانائیل تو که غریبه نیستی! شاید اتفاقاتی که تو این چندماه اخر افتاده از کل این یه سال هم بیشتر بوده. تو هم مثل منی؟ یه مشکلی که داری بیخیالش میشی؟ دومی رو هم بیخیال میشی؟ بیشتر که شدن میبینی نمیتونی کمر راست کنی، میگی چرا؟! بعد دنبال یه راهی میگردی که صورت مسئله رو پاک کنی؟ نه ناتانائیل میدونم تو اینجوری نیستی. پس چطور میتونی منو تحمل کنی؟ تو هم مثل من نامردی؟ اخه من نامردم! خیلی!!! چه اتفاقاتی که تو این یه سال نیفتاد. حتی این وبلاگم یه سال نیست که به دنیا اومده. چه ادمها که باهاشون آشنا شدم و شدن جزئی از زندگیم. چه زندگی های جدیدی که تجربه کردم، مامان شدم هرچند کوتاه! چه ساعت ها که پای اینترنت نشستم چت کردم تراوین بازی کردم وبلاگ خوندم خوشحال شدم ناراحت شدم متنفر شدم استرس گرفتم عاشق شدم دوست داشتم پشیمون شدم... ناتانائیل تو از همه تحولاتی که در درون من اتفاق افتاد خبر داری. تو همه این حسای قشنگو دیدی. همه غصه هامو دیدی. همه شادی هامو دیدی. تو گفتی که شبا برای از دست دادن خورشید اشک نریز چون لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی! ولی من گریه کردم. ناتانائیل احساس میکنم الان باید خیلی بزرگتر از این بودم.خیلی باید رشد میکردم، تو خودت تنهایی بزرگ شدی، دست منو نگرفتی. هیچ وقت یادم نمیره که این وبلاگو برا چی ساختم. هیچ وقت فراموش نمیکنم. این جا رو ساختم تا با خودم حرف بزنم. از دلم بگم. از نگرانی هام. از غم و غصه، از شادی. بگم کیام،کجام، چی میخوام. برا اینکه شاید اگه روزی نتونستم حرفمو به کسی بگم غصه نخورم؛ چون اینجارو دارم. جایی که بتونم بهش پناه ببرم. نمیدونم شاید اینو اینجا نگفته بودم، شایدم خوب روشن نگفته بودم که باعث میشه کسی بیادو انقد راحت مطلبی رو که به قول خودش نمیتونه در ملع(!!!) عام بگه رو بگه و البته در ملاء عام. من هیچ وقت از دوست داشتن آدما گریزون نبودم. همه کسایی رو که میشناسمو نمیشناسم تا حد زیادی دوستشون دارم (غیر از یه نفری که قبلا هم وصفش رفته، که البته سعی در دوست داشتن ایشون هم میره). ولی فکر نمیکنم دوستیهایی که از طریق وبلاگم به دست میارم تو هیچکدومشون تاریخ تولد و شماره تلفن و محل چت و ... کوچکترین ارتباطی داشته باشه. چقدر این روزها تشنه حرف زدنم. حرف بزنم بی آنکه لب بگشایم، و همه به نشان تاییدِ اینکه مرا می فهمند سر تکان دهند، با لبخند. تشنه ام. این روزها تشنه آنم که در چشمان کسی زل بزنم و بگویم آنچه را می خواهم، تنها با نگاهم. می خوام ببینم اون لبخند قشنگتو تو چشات چطوری گیسو خانوم؟ واقعا الان حالت پرسیدن داره. خیلی اوضات خیطه! خدا بهت رحم کنه. من که کاری به کسی نداشتم. من که رعایت حال همه رو میکنم. چی شد؟ چطور شد که یهو دیدم منم قاطیام؟ مگه من از این دنیا چی خواستم؟ کسی حق نداره همون حداقل داشته هامم از من بگیره. هیشکی! حتی بابام! کسی حق نداره تهدیدم کنه. حتی بابام! من از هیشکی نمیترسم. حتی از بابام! هر کاری که فکر کنم درسته انجام میدم. هر کاری که خودم تشخیص بدم درسته. ___________________ بعداً نوشت: خیلی رو دارم به خدا. چهار شنبه عصر از خونه اش بیرونم کرده، جمعه شب رفتم خوابیدم خونشون! از نیمه شجاع به شجاع ارتقا پیدا کردم! باشد تا مراحل بعدی! یادتونه گفتم منتظر یه اتفاق بزرگم؟ یادتون نیست؟ من که یادمه: "انگار که دنبال یه اتفاق خیلی بزرگم. یه اتفاقی که میدونم به این زودی ها هم ممکنه نیفته ولی من منتظرشم نمیدونم چیه ولی میدونم بزرگه. شاید به بزرگی بیدار شدن از خواب زمستونی، مثل یه خرس! یا شایدم بزرگتر، بیدار شدن از یه خواب چندین ساله مثل یه یه یه...، یه چی؟ میدونم که این اتفاق بزرگ قراره قشنگ باشه مثل یه خاطره." آره. احساس میکنم داره اتفاق میفته. بزرگه. خیلی بزرگ مثل بیدار شدن از خواب زمستونی. آره قشنگه. حتی قشنگ تر از خاطره. یکی داره پاشو تو زندگیم میذاره؟ نه! کسی داره از زندگیم بیرون میره؟ نه اصلا! کسی که پاش تو زندگیم بود داره ...؟ دقیقا درسته. افرین درست حدس زدین! میدونستم باهوشین. همین! مشروح اخبار بعدا به سمع و نظرتون میرسه. اگه نَمُردمو از دانشگاه هم اخراجم نکردنو بالاخره من تونستم پایاننامه امو تموم کنمو دفاع کنمو این ارشد بخت برگشته تموم شد!!! اون روز یه روز خییییییییییلی قشنگ تو زندگی منه. اینو برا خودم گفتم تا اگه یه روزی همچی اتفاقی افتاد ایشاللا!!! یادم باشه که چقد آرزوشو کردم. یادم باشه که چه طلسمی رو شکوندم!!! یادم باشه که حسابی از خودم خوشحالی درکنم. ولی اگه نیفتاد چی؟... دکتر بیا ببین از دستت من شکایتو کجا بردم. دکتر جونم تو زندگی من آدمایی که عاشقشون بودم کم نبودن. آدمایی که دوسشون داشتم هم زیاد بودن. و چه فراوون هم ادمایی که نسبت بهشون بی تفاوت بودم. ولی خیلی کم بودن آدمایی که من ازشون متنفر باشم؛ الان هر چقدر فکر میکنم غیر از خودت کسی یادم نمیاد! من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب، که به صد عشق و هوس میارزید من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت، گرچه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم هر پنجرهای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا میداند بیکسی از ته دلبستگیم پیدا بود من نه عاشق بودم و نه دلداه به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم میفهمید... کاش میدونستم شاعرش کیه انگار که دنبال یه اتفاق خیلی بزرگم. یه اتفاقی که میدونم به این زودی ها هم ممکنه نیفته ولی من منتظرشم نمیدونم چیه ولی میدونم بزرگه. شاید به بزرگی بیدار شدن از خواب زمستونی، مثل یه خرس! یا شایدم بزرگتر، بیدار شدن از یه خواب چندین ساله مثل یه یه یه...، یه چی؟ میدونم که این اتفاق بزرگ قراره قشنگ باشه مثل یه خاطره. باید مواظب بود تا تو رویای این اتفاق خیالی یهو چش باز نکنی ببینی اتفاقای کوچیکم از دست دادی! اتفاقای کوچیکی که اگه حسسشون میکردی خیلی بیشتر از اتفاق بزرگ خیالیت قشنگ بودن. پاشو گیسو بیدار شو صب شده. افسوسم از این نیست که قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود،افسوسم از اینه که همیشه یکی بود یکی هم میتونست باشه ولی نبود، و اون یکی که بود به زووور می خواست باشه. شده تا حالا بخوایین کسی رو خفه کنین؟ من الان دقیقا این حسو دارم. دارم خودم خفه میشم از اینکه نمیتونم این کارو انجام بدم. خدایا من که گفتم دلم نمیخواد ببینمش پس چرا مجبورم هی ببینمش؟ دکتر همش تقصیر توئه منو انداختی گیر این بشر! فرض کنید هر روز به حساب بانکیتون 86400 تومن واریز میشه به شرط اینکه همون روز خرجش کنید. یعنی اگه خرجش کنید بهتون پرداخت میشه اگر نه فردا دیگه این پول تو حسابتون نمونده. هر روز 86400 تومن خرج کردید که کردید و فردا دوباره 86400 تومن دیگه تو حسابتونه اگرم خرج نکنید که پریده. چیکار می کنید؟ هر روز خرجش میکنید و پولو میگیرید یا نه بیخیال پوله میشین؟ من که خودم به شخصه شده ده تا پیتزا مخصوص میخورم ولی خرجش میکنم. هر روز هم 86400 ثانیه فرصت داریم که فقط میتونیم تا فردا ازش استفاده کنیم اینو چیکار میکنین ازش استفاده میکنین یا بیخیالش میشین؟ دلم می خواد تا ساعت نمیدونم چند بگیرم بخوابم. دلم می خواد بگردم، برم خرید، تفریح، سفر. دلم می خواد داد بزنم جیغ بزنم هوار بکشم. دلم می خواد چت کنم، وبگردی کنم، بازی کنم. دلم دوستامو می خواد. دلم می خواد خونه باشم. دلم می خواد مامانم مریض نباشه. حتی دلم میخواد اقای همسر کمتر بره سر کار. دلم می خواد استاد راهنمامو نبینم. دلم میخواد این ارشد لعنتی الان تمومیده بود. دلم کار می خواد، پول می خواد. دلم می خواد برم هر چی تو دِلَمه داد بزنم، کسی هم چیزی نگه، حتی نگه آخی طفلکی، یا اینکه بگه خاک تو سرت کنن گیسو. البته قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بگه خودم جرأتشو ندارم. دلم خیلی چیزای دیگه هم میخواد که شاید بعدا بگم. خدایا شکرت که هنوز می خوام! یک برنامه فنتستیک قابل الاجرا نوشتم محشر! بعدم بر طبق این اصل که اگه برنامه رو همون لحظه شروع نکنی یعنی کشک، نشستم پای اجراش. یک ربع بعد : مهمون. برنامه مرنامه تعطیل! تو برنامم بود که شب یازده لالا!!! (اصلا سعی نمیکنم از خوابم بزنم) دوازده و نیم بود همچنان فک ها میجنبید، حالا خوبه قرار بود شش صب بره راه آهن. کلی التماس هم کردیم که بخوابیم. صب هفت و نیم یکی از چشامو باز کردم (حیفه جفتشو با هم باز کنین) دیدم همچنان خوابه گفتم آخ جون! دوباره لالا. (فکر نکنین من تو برنامم گفته بودم هفت برپا ها) دوست دارین کتاب بخونین؟ نه؟! ولی خوب حتما دوست دارین براتون کتاب بخونن! اینم لینک دو تاسایت کتاب گویای رایگان: می ترسم بازم به آسمون نگاه کنم ستارمو نبینم. می ترسم یه روز دخترم(؟!) تو کتاب قصه اش بخونه ستاره، از من بپرسه ستاره چیه. یادش به خیر بچه که بودیم (الان بزرگ شدیم!) شبای تابستون تو حیاط می خوابیدیم به آسمون نگاه می کردیم چقد آسمون پر ستاره بود! بعد وقتی یه ستاره خاموش می شد خواهرم می پرسید یعنی این ستاره کی بود افول کرد؟ ولی الان چی؟ کسی نمی فهمه ستاره کسی افول کرد یا نه. مطمینم خیلیا هستن انقد مشغولن که حتی سرشونم بالا نکردن به آسمون نگاه کنن تا متوجه شن که چند سالیه که شبا ستاره نداره! یه قدم به جلو دو قدم به عقب میشه چی؟ یه قدم به عقب؟ نه!!! میشه سه قدم، یکی به جلو دو تا عقب! یه لحظه خودمو گذاشتم جای حوا. تک و تنها تو دنیا داشته میگشته. شاید پشیمون از کاری که کرده. شایدم نه تو اون لحظه فقط به فکر پیدا کردن آدم بوده! لحظه ای که دوباره آدمو دیده چه حسی داشته! بعد فکر میکنم اگه منو آقای همسر جای حوا و آدم بودیم، چقد طول میکشید تا شیطون گولمون بزنه؟ میدونم وقتی شیطون آقای همسر رو وسوسه میکرد تا از میوه ممنوعه بخوره برمی گشت از من می پرسید بخوریم؟ تا به خودش زحمت فکر کردن نده! منم که از سوالای اون روزش واقعا کلافه شدم، بدون اینکه ذره ای فکر کنم میگم بخوریم دیگه، خوب میوه برا خوردنه دیگه! سوال کردن داره؟ و اینگونه شد که ما هم از بهشت رانده شدیم! هاااا! بعد که رو زمین دوباره همدیگه رو میدیدیم می گفت من گفتم نخوریما! (اخه کی گفتی آقای خنثی؟؟؟ بدبختی دکتر هم نیست من برم ببینم گوشام مشکل داره یا نه!) واقعا من دوست دارم تو این دنیای بزرگ پر از شلوغی بودم یا تک و تنها تو کل دنیا میگشتم؟!
مخاطب: مجهول
کلی آدم بیکارو دیدم!
یکیش ازم کارت خواست
یکی دیگهاشون دوباره ازم کارت خواست
بعدا یافته: خداییش عجب قالبی زدم! نظرتون چیه برم تو کار گرافیک؟
.








| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |
